
مجموعه تصاویر پلان
این مجموعه شامل بیش از 120 پلان مورد نیاز دانشجویان معماری بصورت تصویری میباشد
مجموعه تصاویر پلان ساختمانهای مختلف

مجموعه تصاویر پلان
این مجموعه شامل بیش از 120 پلان مورد نیاز دانشجویان معماری بصورت تصویری میباشد

ضحاک ماردوش و فریدون :
بعد از پادشاهی طهمورث، فرزندش جمشید به تخت نشست .او با قبول دو منصب پادشاهی و موبدی مسئولیتی جدید برای خودش می پذیرد . زیرا که پیش از او پادشاهان وظیفه حفظ امنیت را بر عهده داشتند و هدایت خلق وظیفه موبدان بود .
اولین کار او فراهم آوردن سلاح بود و از آهن سلاح و زره و کلاهخود ساخت که اینکار پنجاه سال بطول انجامید و بعد به اختراع و ترویج صنعت نساجی می پردازد و هنر بافتن و پوشیدن لباس رواج می یابد . و وقتی امنیت در جامعه برقرار شد و مردم لباس بر تن کردند به فکر تقسیم بندی
طبقات اجتماعی می افتد .
جمشید مردم را بر چهار گروه تقسیم کرد اولین گروه مردان دینی بودند و آنها را از جامعه دور کرد و به کوه ها فرستاد . گروه دوم مردان رزم بودند که موجب امنیت کشور بودند . گروه سوم برزگران که کارشان کاشتن و درویدن بود و چهارم پیشه وران و کارگران بودند.
بعد به دیوان تحت فرمانش دستور داد که آب و خاک را با هم آمیختند و گل درست کردند و خشت زدند و با سنگ و گچ حمام و کاخها را بنا کرد .
وقتی نیازهای اولیه زندگی را برطرف نمود ، گوهرها را از معادن استخراج کرد و سپس در جستجوی بوی خوش برآمد و به گلاب و عنبر و عود دست یافت .
و با آموختن رموز پزشکی برای تندستی دردمندان اقدام نمود .
با ساخت کشتی بر آب چیره شد و با کشتی به سفر پرداخت .
بدینشان جمشید با خردمندی بر همه هنرها دست یافت . سپس تختی گوهر نشان ساخت و در آن نشست و به دیوان دستور داد که تخت را از زمین بر آسمان ببرند .او که همانند خورشید در آسمان سیر می کرد جهانیان را شگفت زده کرد . و آن روز را که برابر با اول فروردین بود بزرگان شادی کردند و این روز فرخنده را نوروز نامیدند و سالیان سال این روز را جشن گرفتند .
و مراسم عید نوروز از آن روزگار به یاد مانده است .
جمشید سیصد سال همین گونه پادشاهی کرد و اینگونه بود که غرور در دلش راه یافت و ناسپاسی پیش گرفت و ادعای خدایی کرد
داستان ضحاک و پدرش :
در گوشه ای از قلمرو پادشاهی جمشید ، آنطرف اروندرود در دیار تازیان ، مرد خداشناسی به نام مرداس بر قبیله خود حکومت می کرد . مرداس مرد خدا ترسی بود و از نعمتهایی که در اختیارش بود به مردم دریغ نمی کرد و مردم اجازه داشتند که از گله های بز و شتر و میش او شیر بدوشند و بنوشند .
مرداس فرزند پسری داشت بنام ضحاک که اندک بهره ای از مهر و محبت در وجودش نبود . او فردی جاه طلب و گستاخ و عجول بود . به او لقب پیوراسپ داده بودند زیرا ده هزار اسب تازی با دهنه لگام زرین در اختیار داشت . قسمت اعظم شب و روز بر اسب سوار بود نه از برای جنگاوری و دفع دشمن بلکه برای خودنمایی .
و اینگونه بود که ابلیس او را برای دستیابی به نقشه هایش مناسب دید . و روزی بصورت فردی نیکخواه نزد او آمد و ضحاک فریفته حرفهای او شد و از نقشه شوم او آگاه نبود . ابلیس که دید ضحاک تهی مغز فریفته ستایشهای او شده است خوشحال شد و به او گفت : سخنهای زیادی دارم که کسی جز من آنرا نمی داند ولی اول باید با من پیمان ببندی . ضحاک هم با او پیمان بست و سوگند خورد که راز او را من با کسی نگوید . سپس ابلیس که شرایط را مناسب دید به او گفت : وقتی پسر جوانی چون تو هست چرا باید پدر پیرت فرمانروائی کند ؟ پدری که پسری همانند تو دارد زنده ماندنش چه ارزشی دارد ؟ این پند را از من بشنو و او را از میان بردار تا صاحب همه این کاخها و گنجها شوی .
جوان از تصور قتل پدر دلش پر از اندوه می شود . و به ابلیس می گوید که انجام این کار شایسته نیست و راهی دگر بجوید .
اما ابلیس پیمانش را یادآور می شود و به او می گوید اگر با من همراه نباشی بر پیمانت وفادار نبودی . وهمیشه ننگ پیمان شکستن را بهمراه خواهی داشت و پست می گردی .
بدین ترتیب مرد تازی را رام کرد تا سر به فرمان او آورد . ضحاک از او پرسید که حال باید چه کرد ؟
ابلیس به او گفت من چاره آنرا می دانم و کافی است که تو سکوت کنی زیرا نیاز به کمک کسی ندارم .
مرداس باغ دلگشایی داشت . او قبل از طلوع آفتاب از خواب بر می خواست و برای غسل بامدادی و ستایش پروردگار بدون چراغ یا همراهی آنسوی باغ می رفت .و این فرصت مناسبی برای نقشه های شوم ابلیس بود . و ابلیس بر سر راه او چاه عمیقی کند و روی آنرا با خاشاک و گیاهان خشک پوشاند . و چون مرداس از آنجا عبور کرد در آن چاه افتاد و بلافاصله مرد .
و آن پدری که در همه شرایط به فرزندش محبت کرده بود و او را در ناز و نعمت بزرگ کرده بود ، فرزندش او را بی شرمانه بدون آنکه رعایت خویشاوندی را کند از سر راهش برداشت . و هیچ فرزندی حتی شیران نر هم اینگونه خون پدرشان را نمی ریزند . مگر اینکه واقعیت چیز دیگری باشد و باید از مادرش پرسید که آیا او واقعا فرزند این پدر بود ؟
و اینگونه بود که ضحاک تخت فرمانروایی پدر را تصاحب کرد .
ابلیس که سخنش موثر افتاده بود شروع به بد آموزی تازه ای کرد .به او گفت که اگر از من اطاعت کنی و از فرمان من سر پیچی نکنی عالم را به کام تو می کنم و پادشاهی جهان را تصاحب خواهی کرد .
فهرست:
ضحاک ماردوش و فریدون
داستان ضحاک و پدرش
ابلیس در لباس خوالیگر
پزشک شدن ابلیس
سرنگونی حکومت جمشید
پادشاهی ضحاک
خواب دیدن ضحاک
شامل 24 صفحه Word

فایل فلش نایاب فارسی CLARESTA AIRPHONE S6 تست شده
با پردازشگر MT6592
preloader_gionee92_cwet_kk.bin
قابل رایت با فلش تولز
مقیاس نو آوری سازمانی - مدرسه
شیوه امتیاز دهی
ابعاد پرسشنامه
این پرسشنامه دارای سه بعد (فرهنگی، ساختاری و منابع انسانی) می باشد که سوالات مربوط به هر بعد در جدول زیر ارائه شده است
روایی و پایایی
منبع

فرمت فایل :word( قابل ویرایش) تعداد صفحات: 18 صفحه
حکم وجوب اطاعت از اوامر و نواهی والدین بهترین وسیله برای تربیت فرزند است. دین اسلام به منظور تربیت اسلامی فرزند به تعدیل استفاده والدین از این وسیله پرداخته و اطاعت از اوامر و نواهی والدین را براساس احکام خمسه تکلیفی (واجب، حرام، مباح، مستحب، مکروه) به پنج دسته تقسیم کرده است. دسته ای از این اوامر و نواهی اطاعتشان بر فرزند واجب است و از جمله واجبات امر والدین به واجبات اعتقادی و فقهی است. یعنی اگر والدین به فرزند امر کردند تا به خدا، معاد و... به طور کلی اصول عقاید دین اسلام ایمان بیاورد و یا به آموزشهایی بپردازد که اعتقادش را به این اصول محکم و شبهات اعتقادی را از او رفع کند، واجب است از آن اطاعت کند. مثلاً اگر والدین متوجه شدند که فرزندشان به شبهه تضاد عقل و دین، انکار پاداش و کیفر اخروی، انکار وحی و... گرفتار شده و خود قادر به رفع آن از ذهن و افکارش نیستند و در عوض به او امر کردند تا سخنرانی آیه الله مصباح یزدی را از تلویزیون گوش کند تا بدین وسیله پاسخ صحیح شبهاتش را بیابد، باید به این سخنرانی گوش کند.
ما در این مقاله به بحث و بررسی فقهی ادله وجوب اطاعت این اوامر می پردازیم و شبهه تقلید از والدین را در اصول عقاید دین پاسخ می گوییم.
مائده رضایی
«و الذی قال لوالدیه أفٍ لکما أتعداننی أن اخرج و قد خلت القرون من قبلی و هما یستغیثان الله و تلک امن إنّ وعدالله حقًّ فیقول ما هذا إلاّ أساطیر الأوّلین.»1
«و کسی که به پدر و مادرش گفت: اف بر شما، آیا به من وعده می دهید که [از گورم] بیرون روم در حالی که مردمان پیش از من [مردند] و گذشتند، و آن دو نزد خدا فریاد خواهی می کنند [و به فرزند می گویند:] وای بر تو، ایمان بیاور، به راستی وعده خدا حق (شدنی) است. پس (فرزند) می گوید: این نیست مگر افسانه های نخستینیان.»